تبليغاتX
!..انتظار پشت دیوار دلتنگی

!..انتظار پشت دیوار دلتنگی

 

 

چند وقت مي‌شود

هر چه قصه،

هر چه شعر

 با دلم

  قهر كرده‌اند

 جاده، آفتاب، گل

  عابر پياده، پل

 

 

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

 هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

  خسته و كلافه‌اند

حرف تازه‌اي بزن!

شعر تازه‌اي بخوان!

 حس تازه‌اي به من بده!

  تا دوباره پا شوم

  تا دوباره چون كبوتري

  توي آسمان رها شوم

  چند وقت مي‌شود

عشق در دلم قدم نمي‌زند!

  هيچ‌كس،

  دست بر دلم نمي‌زند



 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت2:8توسط سالی | |

كيستي تو؟ 

 

 

 

 

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

 

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت1:57توسط سالی | |

شعر کوچه از « فریدون مشیری »

از اينجا هم مي‌توانيد دكلمه زيباي اين شعر را با صدای استاد دانلود كنيد

 

 

 
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت1:9توسط سالی | |

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
  آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
 

redrose_md_clr.gif



مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 
flow019.gifflow019.gifflow019.gif
 
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد

 
redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif

دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

 
flow019.gifflow019.gifflow019.gif


جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif

می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
                   من بهار دیگری را دوست می دارم

 
flow019.gifflow019.gifflow019.gif

جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
  جای من در زندگی خالی است

 
redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif

می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...
 

redrose_md_clr.gif
 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت2:4توسط سالی | |

 

  ="TaranehhaGroups

 

  امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو .. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

www.hamtaraneh.com

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت13:53توسط سالی | |

 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت2:25توسط سالی | |

 

 

 

  فرياد از اين سکوت

از اين اسارت آزاد

از اين شادي بي روح غمگسار

از اين ناباورانه روز تاريک

اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم

براي خودم روزگاري غروري داشتم

يک غرور ساده

يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران

پر از بوي خاک باران خورده

غرورم را چه دوست مي داشتم

وقتي بي شام شبانه

سر بر بالين غرور مي گذاشتم

وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم

وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم

حال فرياد نوازد سکوت را

ديگر از فرياد نفرت دارم

فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه

غرورم را با يک نگاه شکستم

فرياد يک سکوت

سکوت يک انزوا

انزوا يک غم

غم يک تنهايي

تنهايي يک رويا

رويا يک باور

باور يک خاطره

خاطره يک دوستی

    بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت3:15توسط سالی | |

 
عشوه های من
 
زیر کوچه پس کوچه های با تو بودن
هیچ شیرینی نبود
جز زمانی که تو حلق آویز
عشوه های من بودی
و انگار های من در تو دوباره آغاز میشد

هیچ شیرینی نبود
جز زمانی که
تو در خط تن آواز های من خم میشدی
 
 

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

 

 

  و بعد از رفتنت …

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....


 

+نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت15:14توسط سالی | |

 

زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است

 

ای ماه قشنگ

 

آن چه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور . . .

 

زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .!

 

عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،

 

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .

 

روز نو،هر روز است،

 

فکر را، نو بکنیم . . .!

 

 . . . عشق را، سر بکشیم . . .!

 

زندگی

 

می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!

 

mrbf2k30xo7zkajr6lfm.jpg

 
آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی‌پذیرد
 
 دوستی‌های پاک و بی آلایش است.

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت17:33توسط سالی | |

سلامم به همه دلهای  عاشق

 بیاید باور کنیم که

انسانها وقتی یکدیگر را دوست دارند

 زیباتر از همیشه اند

 

  بعضی از آدمها به تو فکر می کنند

بعضی از آنها به تو توجه می کنند

بعضی ها عاشقت می شوند

بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری

بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای.

بعضی ها دلتنگت می شوند

بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند

بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند

بعضی ها فقط می خواهند با تو حرف بزنند

بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند

بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی

بعضی ها می خواهند که همیشه سلامت باشی

بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند

بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند

بعضی ها حمایت تو را می خواهند

و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هایشان

و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند

اما هرگز از آرزوی کسی مگریز شاید این تنها چیزی

باشد که آنها در زندگی دارند

 

  cmgjg58myx4zvsiu2ml2.gif

  به عشق بیاندیش به شادی و شادمانه زندگی کن

 

 

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت16:2توسط سالی | |