+
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 22:28 توسط سالی
|
غروب
تا کی آسمان را بنگرم
تا طلوع خورشید فروغ من باشد
آنکه در پس خانه ای تاریک
غربت تاریک نشینان تصویر کرد،
اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...
نمی دانم مغرضان پاکی ات را
به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند،
کوته نظران و باطل اندیشان
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم
تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم
اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست
تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟
تا به کی؟
چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند
آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت،
ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟
حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم:
((دوستت دارم.))
تو را پرستو ها نوید دادند،
اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند
ورق هایت خود را به صلیب کشیدند
آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود
آه که هوس هایت چه پاک بود!!!
می دانم برای هر کس هر چه بودی
برای من ورای آن بودی
حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی
تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم
تا به وصال دستان خسته ات برسم
تا کی باید مرثیه ها بخوانم
که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛
در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد
اما ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو
ای پاکی سپیده دم
و ای آتشین نگار خورشید... .
زمان را به لحظه ات محبوس کردی
آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد،
افسوس؛
نه سهم من این است
نه سهم تو،
بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.
در هراست خون رنگ وقوع داشت
و در دلت سبزینه امید بود؛
تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق
به یاد تو غروب را به خاطر آورد
ای مهربان،ای فروغ.
تا سپیده دم بیدار می مانم
بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم
آی آسمان؛
ای فروغ... .
چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟
و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟
در انتهای کوچه ای که معبر باد بود،
و در عین حال گریستن گاه من،
چرا ...؟
بغض در سینه ام کفن گزیده بود
آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.
روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد
با سبدی پر از شاخه های خورشید
روزی که نه مردان از گره آویزانند
و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛
بدان تا سحر بیدار خواهم ماند

+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 14:51 توسط سالی
|

تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت

+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 16:21 توسط سالی
|

«نامه»
کجارفتی که دلتنگم برایت برای لحظه یی از خنده هایت
به دریای نگاهم ساحلی نیست که جاماند برایم رد پایت
وامشب......درکنار قاب خالی دلم را میکشانم در هوایت
تو می آیی؟نه میدانم دروغ است تفال هم زدم با نامه هایت
ومن کشتم رقیبت,دفترم را اجابت کرده ام آیا دعایت
دوباره نامه ی من بی جواب است تومی سوزانی آن را درنهایت
کجاهستی که دلتنگم برایت برای توبرای شانه هایت

تقدیم به همه عاشقان
شهرپربود ازهراس واضطراب
شب نمی آمد به چشم خلق خواب
صحبت از یک قاتل مرموز بود
قتل مرموز خبرهرروز بود
کس نمی دانست اورا نام چیست
قصه این غول خون آشام چیست
عاقبت یک شب از بامی افتاد
عاقبت قاتل در دامی افتاد
آنکه خواب از چشم مردم می ربود
پیرمردی بود نامش عشق بود
+
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 15:10 توسط سالی
|

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387 23:18 توسط سالی
|

تو با من بودی
تو با من بودی از آغاز قصه
از اونجایی که تو دنیا نبودم
حساب با تو بودن نیست اما
می خوام ثابت کنم تنها نبودم
می خوام باور کنم این زندگی رو
می خوام تو قلب فردای تو جا شم
یه لحظه فکر این روزای من باش
می خوام یک عمر تو فکر تو باشم
فقط یک لحظه از فردا جدا شو
دوباره تو خیالات بچگی کن
حقیقت داره خوشبختی هنوزم
یه لحظه با حقیقت زندگی کن
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387 18:3 توسط سالی
|
حالا که رفته ای :
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته وبی حوصله اند .
ترانه نمی خوانند.
شعر نمی شوند.
حالا که رفته ای پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه رو
هیچ نمی خواند.
فقط می گویی:
کو کو؟
حالا که رفته ای کنارش می نشینم
گریه نمی کند.
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند.
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند.
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
همه کلمات مداد بر می دارند
همه ی کلمات شاعر شده اند.

+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 19:14 توسط سالی
|
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 18:42 توسط سالی
|

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

+
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 19:11 توسط سالی
|
در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رخمانه سوراندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 17:10 توسط سالی
|