![]() |
![]() |
|
|
تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 13:5 توسط سالی |
|
|
...
روزهاي خوب روزهاي خوب ِ باهم بودنمان گذشت ... روزهای خاطره و یک چند خاطره تلخ و شيرين سر رسيد يک خاطره روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم گذشت و اينک دلم هواي تو را کرده است
جاده ها پر است از یک نگاه
بدنبال حضور دیگری هستم
...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 16:28 توسط سالی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 فروردین1390ساعت 0:33 توسط سالی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 فروردین1390ساعت 23:7 توسط سالی |
|
|
درد عشق
سوار بر بال باد ، همرا با پرستوهای عاشق فاصله ها را در نوردیدم و به دیار عشق پرواز کردم از باد سفر را آموختم و از ابر باریدن را از شمع ایثار را فراگرفتم و از پروانه سوختن را درخت همه فروتنی بود و خاک همه بخشش مرغ عاشق همه بیقراری و گل ناز کردن چشمه جوشش عشق بود و کوه ایستادن دریا همه نعمت و طاق آسمان پناه پرنده نغمه خوانی بود و رود نواختن خورشید خنده بود و شب سکوت بهار روییدن و پاییز نقاشی کردن و من در این رویش دوباره در وهم و خیال نالان از این همه بیخبری و شیدایی دور خود می چرخم و از خود می پرسم پس درد کشیدن چه؟ چه کسی درد عشق را یادم داد ؟ بافتن پرنیان صبر را از که آموختم ؟ درس مردن و دوباره زاده شدن در عشق را کدام استاد به من آموخت؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اسفند1389ساعت 15:21 توسط سالی |
|
|
پس همیشه شاد باش و بخند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 19:34 توسط سالی |
|
|
در توالی سکوت تو ٬ در تداوم نبودنت ٬ رد پای آشنایی از صدای تو ٬ در میان حجم خاطرم هنوز زنده است ٬ هنوز می تپد و باورش نمیشود که نیستی که رفته ای ٬ کجا نوشته اند؟ عشق این چنین میان مرز سایه هاست؟ این چنین پر از هجوم فاصله ! در تقابل میان آب و تشنگی ٬ تقابل میان درد و زندگی کجا نوشته اند؟ ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 1:42 توسط سالی |
|
|
فقط یک بار اونی باش که می خوای
امروز کسی باش که واقعا آرزو داری مهربان و باگذشت ساده و شفاف پاک و خالص با انعطاف و مدد رسان رنج و نگرانی را کنار بگذار به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری امور را از این پس همان طور به پیش بروند درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی "زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو وجودی عاشق از خواسته نفس رها شو و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی به دنبال شوق و امید باش" فقط یک روز بی ضرر باش و برای همگان مفید باش حقیقت را دریاب نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده اگر باورت نکردند نهراس بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت غلبه کن چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار بودن از خودت نداشته باشی پیش داوری هایت را کنار بگذار که رنج پیش از آن حتمی است همین امروز از بخشش آکنده شو کس نمی داند فردا چه در راه است زندگی کوتاه است درگذشته ها نمان نگران آینده نباش فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به سمت مسیر ی تازه و سپید ببر در تاریکی به دنبال چه میگردی ؟ چرا نور را نمی جویی ؟ لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 دی1389ساعت 0:38 توسط سالی |
|
|
خانه ی دوست کجاست؟
خانه دوست کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 14:52 توسط سالی |
|
|
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 2:28 توسط سالی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟ گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم ساعتی هست که همصحبت این دیوارم |
| پیوندها |
|
عاشقانه آدما مثل مار می مونند عشق٬تنهایی٬مرگ او رفت رابطه پنهان بیا تو دنیای عشق حضرت عشق لعبا Free Program 2009 بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی $لابیست$ مسافر |
|
RSS
|