تبليغاتX
!..انتظار پشت دیوار دلتنگی

hamtaraneh.com

تو ماه را

 

بیشتر از همه دوست می داشتی

 

و حالا

 

ماه هر شب

 

تو را به یاد من می آورد


 

می خواهم فراموشت کنم

 

اما این ماه

 

با هیچ دستمالی

 

 

از پنجره ها پاک نمی شود

 

 

hamtaraneh.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 13:5  توسط سالی | 
 ...
 

روزهاي خوب 

روزهاي خوب ِ باهم بودنمان

گذشت

 ...

روزهای خاطره 

و یک چند خاطره تلخ و شيرين

سر رسيد

 
و تنها يادگار
 

يک خاطره 

روزهاي شيرين عاشقي

گذشت

و امروز

من تنهاي تنهايم

 گذشت

و اينک دلم هواي تو را کرده است

hamtaraneh.com

 

جاده ها پر است از یک نگاه


    و من در امتداد لحظه ها

 

بدنبال حضور دیگری هستم


  افق خاکستریست


    دم دم های غروب است


   جاده پر است از سکوت


      بوی رودخانه و صدای گنجشكان


        و من منتظر پشت پنجره


    مثل هر غروب


        پرم از نیامدن هایت    

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 16:28  توسط سالی | 


 hamtaraneh.com

هنوز میتوان ساده ترین ترانه را 
  عاشقانه ترین نامید
 
برای منی که 
سیاهی شب ها را
 
       به سفیدی چشم های مانده به راه
   
 و سردی سکوت دی ماه  را  

             به گرمی هذیان های تبدار           
 بخشیده ام 
   
  برای منی که 
  از طعم بی تو بودن 
                          پرم                        
                     
و هنوز از رد پای
     دستمال های به سر بسته      
                                      خیسم                                   
                            
هنوز می شود از سکوت سرود  
     میشود پلک بر هم زد 
             و در عمق نگاهی گم شد   

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 0:33  توسط سالی | 

hamtaraneh.com


امیدوارم همیشه زندگیتون مثل بهار

 پاک ومنزه باشه

سال نو مبارک

www.hamtaraneh.com

+ نوشته شده در  جمعه 5 فروردین1390ساعت 23:7  توسط سالی | 


درد عشق

 

hamtaraneh.com

 

 

سوار بر بال باد ، همرا با پرستوهای عاشق

فاصله ها را در نوردیدم و به دیار عشق پرواز کردم

از باد سفر را آموختم و از ابر باریدن را

از شمع ایثار را فراگرفتم و از پروانه سوختن را

درخت همه فروتنی بود و خاک همه بخشش

مرغ عاشق همه بیقراری و گل ناز کردن

چشمه جوشش عشق بود و کوه ایستادن

دریا همه نعمت و طاق آسمان پناه

پرنده نغمه خوانی بود و رود نواختن

خورشید خنده بود و شب سکوت

بهار روییدن و پاییز نقاشی کردن

و من در این رویش دوباره در وهم و خیال

نالان از این همه بیخبری و شیدایی

دور خود می چرخم و از خود می پرسم

پس درد کشیدن چه؟

چه کسی درد عشق را یادم داد ؟

بافتن پرنیان صبر را از که آموختم ؟

درس مردن و دوباره زاده شدن در عشق

را کدام استاد به من آموخت؟


+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 15:21  توسط سالی | 


 

 hamtaraneh.com
 

پس همیشه شاد باش و بخند


هیچ چیز در دنیاارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداری این مطلب را بخوان.

چرا ناراحتی؟ ممكن است هرروز فقط با دو حالت رو به رو شوی وقتی كه حالت خوب است یا  وقتی كه مریض هستی.

اگر حالت خوب باشد كه موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما وقتی مریض هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی : حالت اول وقتی است كه در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است كه داری از دنیا میری !

اگر حالت رو به بهبودی است كه موردی برای ناراحتی وجود ندارد ، اما اگر در حال مردن هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی یا به بهشت میروی یا به جهنم !

اگر به بهشت بروی كه موردی برای ناراحتی وجود ندارد اما اگر به جهنم بروی ، آنجا دوستان زیادی در انتظارت هستند كه حتی وقت نمی كنی برای آنها دست تكان بدهی !

پس همیشه شاد باش و بخند

هرگز برای غروب كردن خورشید گریه نكن زیرا آن وقت، اشك هایت به تو مجال نمیدهند تا زیبایی های ستاره را ببینی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 19:34  توسط سالی | 

hamtaraneh.com

در توالی سکوت تو ٬

در تداوم نبودنت ٬ 

رد پای آشنایی از صدای تو ٬

در میان حجم خاطرم هنوز زنده است ٬

هنوز می تپد و باورش نمیشود که نیستی

که رفته ای ٬ 

کجا نوشته اند؟

عشق 

 این چنین میان مرز سایه هاست؟

این چنین پر از هجوم فاصله

 !

در تقابل میان آب و تشنگی ٬ 

تقابل میان درد و زندگی 

کجا نوشته اند؟ ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 1:42  توسط سالی | 

فقط یک بار اونی باش که می خوای

 

 

hamtaraneh.com

 

امروز کسی باش که واقعا آرزو داری

مهربان و باگذشت

ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مدد رسان

رنج و نگرانی را کنار بگذار

به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری

امور را از این پس همان طور به پیش بروند

درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد

جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

"زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو

وجودی عاشق

از خواسته نفس رها شو

و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی

به دنبال شوق و امید باش"

فقط یک روز بی ضرر باش

و برای همگان مفید باش

حقیقت را دریاب

نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده

اگر باورت نکردند

نهراس

بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت

غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار

بودن از خودت نداشته باشی

پیش داوری هایت را کنار بگذار

که رنج پیش از آن حتمی است

همین امروز از بخشش آکنده شو

کس نمی داند فردا چه در راه است

زندگی کوتاه است

درگذشته ها نمان

نگران آینده نباش

فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به

سمت مسیر ی تازه و سپید ببر

در تاریکی به دنبال چه می‌گردی ؟

چرا نور را نمی جویی ؟

لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 دی1389ساعت 0:38  توسط سالی | 

 

خانه ی دوست کجاست؟


چه کسی می پرسید


خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود


با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا


باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی


بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد


تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش


که به آهنگ نسیم سحری می رقصید


ولی امروز دگر خانه تهی ست


قفل نفرت بدرش بسته کسی


در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست


بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست


خانه متروک شده از نم بیرحمی ها


تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت


... دیر زمانیست که در این خانه کسی


ننهادست قدم با دل باز
 

خانه دوست کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 14:52  توسط سالی | 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

 

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

 

نخستین کلامی که دلهای ما را

 

به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

 

پر از مهر بودی

 

پر از نور بودم

 

همه شوق بودی

 

همه شور   بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم

 

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

 

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

 

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

  

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 

رها در گذرگاه هستی

 

به سوی هم از دورها پر گشودیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 2:28  توسط سالی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
و به شوق نگهت
شب همه شب بیدارم
ثانیه.روز.زمان.ساعت
و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است
و کلک بیزارم
خسته از هرچه که بی تو به
سرانجام رسید
خسته از شعر و هر صحبت
طوطی وارم
گرمی وحرم حضورت بدنم را
سوزاند
نکند خوابم و یارب نکند
تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هیچ
نمی دانستم
ساعتی هست که
همصحبت این دیوارم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشيو
پیوندها
عاشقانه
آدما مثل مار می مونند
عشق٬تنهایی٬مرگ
او رفت
رابطه پنهان
بیا تو دنیای عشق
حضرت عشق
لعبا
Free Program 2009
بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی $لابیست$
مسافر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM